تبليغاتX
بهلول

در دست اصلاح است . . . به علت ایرادهای بلاگفا و اینترنت



+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:50  توسط ابراهیم (مخفی) | 

 

کی پنیر منو برداشته ؟ (1)

 

کیف سی دی های موزیک  باز هم بالا رفت و این بار با شدت بیشتری به سر گودرز کوبیده شد . . .  رگه ی خون دیگری روی پلاستیک آبی رنگ  کیف  نقش بست ، همراه با چند تار موی خونین و چسبناک  دیگر  ...  صورت مهندس کریمی غرق در عرق ، سرخ و ملتهب بود  . .  . تنفسش بریده بریده و رگهای گردنش  بیرون زده بود . . . 

- اه . . .  هنوزم که تکون می خوره . . . هفتاد تا جون داره لامصب . . . یه چیز سفت تر باید بزنم  توی  مخش

با حرکتی تند و عصبی کیف سی دی های موزیکش را گوشه ای پرت کرد . چون دست هایش آلوده شده بود مجبور شد با دستمال کاغذی گوشی نوکیای مسخره اش را در آورد . . . با دو دست گوشی را بالا برد و با ضرباتی محکم ، ملاج گودرز را نواختن گرفت . . .  با هر ضربه  صدایی شبیه ناقوس کلیسا  از  گیجگاه گودرز بلند میشد  و مهندس کریمی را به یاد آخرت می انداخت. . .  اما خودش را آرام کرد :

اولن این که صدای ناقوس کلیسا مال مسیحیاست . . . باز اگه اذان بود یه  چیزی . . . { انگار زیاد قانع نشده بود . . .  سریع سراغ دومن  رفت } :

-  . . . ثانین  چرا حرف مفت می زنی ؟ یعنی میگی  بذارم این مرتیکه آمارمو به دکتر کی منش بده ؟  کور بودی ؟  ندیدی چی نوشته بود  تو اتوبیوگرافیش( زندگی نامه ) . .  . ؟  گنده بک می خواست چاپش کنه  . . . ولش کنم نابودم کنه . . .؟  کودن  این دفاع از خود  محسوب می شه  نه قتل . . .         { گودرز هنوز زنده است و با پلک های نیم باز اندک توش و توان مانده اش را برای زنده ماندن به کار می بندد . . .  نگاهش لبریز از التماس است. . .  مهندس  کریمی پیاپی با گوشی کله ی وی را می کوبد }   . . .  تازه یه مراسم ترحیم توپ می گیرم براش ، یه نذوراتی  خیراتی ، چیزی . . . بالاخره روحشو راضی می کنم       از این طرف (عبارت  " از این طرف "  اشاره دارد  به دنیا ی فانی ) . . .  اه . . . بمیر دیگه الان محمود فضول و دکتر میان . . . یالا دیگه کلاغ . . . آها . . . {  با گوشی این بار به فرق گودرز می کوبد . . .  بازوهای ظریفش  را تکانی می دهد و نفسی جهت رفع خستگی می کشد . . . } . . .  بیچاره عزرائیل . . . دو تا از این مدل ها رو قبض روح کنه از کت و کول میفته . .  .  صبر ایوب می خواد  . . . علاوه بر عمر هفتصد هشتصد تا نوح { زیر لب جمله اش را اصلاح می کند  : حضرت ایوب و حضرت نوح  علیهما السلام . . .  بدیهیست مذبوحانه سعی در تقویت پایه های مذهبی اش دارد و به  آمرزیده شدن خود امیدوار است . . .  }

 

ریش پرپشت گودرز خونابه گرفته بود ، پیراهنش اناری . . .  و بالاخره  چشم هایش بسته شد و پیکر  عظیمش روی صندلی آبدارخانه – محل کار مهندس کریمی -  بی مقاومت رها گشت وخیال مهندس کریمی را آسوده ساخت  . به گوشه ی اتاق رفت . سی دی های ناصر عبداللهی و رضا صادقی اش را از روی زمین جمع کرد :

- اه . . . ترتیبش به هم خورد . . . اول این  سی دی هامو مرتب می کنم بعدش  دو ساعت زمان دارم که تمیزکاری کنم و جنازه را ببرم خونه ی  اون  دکل  (  اشاره به قطب  عرفای زمان  مهندس نورانی )  توی  باغچشون خاک کنم . . .  

 

مهندس علیرضا کریمی بعد از تمیز کردن آبدارخانه و پاک کردن آثار جنایت چای تازه ای دم کرد و دفتر دکتر کی منش را با جنازه ی گودرز  ترک کرد . بیست و شش دقیقه بعد محمود احمدی نژاد کلید انداخت و در را باز کرد . سی و نه دقیقه  بعد از آن دکتر کی منش به دفتر آمد و  308  دقیقه بعد مهندس کریمی به دفتر می رسید  . . .  همه چیز کمی مبهم تر شده بود به حمدالا. . .

 

محمود و دکتر کی منش گپ و گفتی دارند :  

 

محمود : خیلی زشته که فرم اطلاعات اقتصادیتون رو  دروغکی پر کردین . . . آبروی منو  تو جلسه ی امروز هیئت دولت بردین . . .

دکتر کی منش : چطور مگه محمود جان ؟

محمود : آخه شما 29 تا بچه دارین ؟  شما ماهانه 300 هزار تومان حقوق می گیرین ؟ شما 80 میلیون پول رهن دادین واسه یه آلونک توی شهر ری ؟  شما صد و  بیست و سه تا عمل جراحی در پیش دارین واسه اهل بیت شریفتون ؟ . . .  از اون ریش و پشمتون خجالت بکشین آخه . . .

 

دکتر کی منش : پدر معنوی خود را چوب میزنی فرزندم ؟ 

محمود زانو می زند ، دستانش را در هم گره می کند و در محضر دکتر کی منش  لابه کنان مویه می کند :

آه . . . آه . . . آه . . . لال باد زبانم ، حلقومم آتش مذاب بگیرد الهی . . .  استدعا می کنم مرا عفو کنید ، شقشقه ای بود . . . درد عدالت و صداقت در دلم انبار شده بود و یک دم نتوانستم مهار بزنم بر رنج درونم . . . شما  پیشوای گرانقدر من هستید . . . 

در این حال بر دستان دکتر بوسه می زند . . . دکتر کی منش خم می شود و سر دردمند و اشک آلود محمود را پدرانه نوازش می کند :

آه برخیز فرزندم . . . ایرادی ندارد . . .  برخیز ، آه ، نه. . . من تو را بخشیدم ، ول کن دیگه دستمو . . .  حال آدمو به هم می زنی . . .  پاشو محمود عزیزم . . . بخشیدمت مهربان پسرم

او را به مهر از زمین برمی گیرد .

محمود : شما بهترین  مهرورز  سال هستید دکتر ، راستی یه درخواستی داشتم از حضورتون . . .  محمود سوت می زند و می گوید :

الهام  بیا  تو . . . 

دکتر :  با عیال اومدین ؟

محمود : نه بابا  . . .

الهام با خجالت می آید و می ایستد .

 

محمود : الهام جان ایشون دکتر کی منش هستن . دستشون رو بوس کن

الهام : چشم . سال ها منتظر این فرصت بودم  . . . حمله می کند و دستان دکتر را ماچ می نماید  و پیشانی ادب می بوسد  و باز با حجبی بی مثال می ایستد و سر کج می کند .

دکتر : ممنون فرزندم . . .  خب که چی ؟  چی میخواد این الهام  ؟

محمود :  می خواستم شغلی براش دست و  پا کنین توی دفترتون

دکتر : آه محمود ،  این جا که بانک نیست که کارمند زیاد بخواد . همین مهندس کریمی و گودرز و تو  هم وبال گردنم شدین ، نمی تونم زیر پر و بال کس دیگه ای رو بگیرم . . . بعدشم الهام جون گمونم 5 جا مشغوله و وقت اضافه ای نداره . . . در واقع بیکار نیست که کار بهش بخوام بدم

محمود :   ای آقا ، بد شده دوره و زمونه . . . امنیت شغلی نیست ،  فرض کنید  4 سال دیگه هم من سر کار باشم  و دست این جوونو بند کنم پیش خودم . . .  بعدش چی ؟  چه بلایی سرش میاد توی این مملکت بی صاحاب شده . . .

دکتر : حرف دهنتو می فهمم : متین و درسته .  ولی یک کلام بگم : کار ندارم واسش  .  پاشو محمود جان . . .  یه چایی بریز بخوره  و  بره .

محمود : منم یه کلام :  اگه اینجا  کار ندی بهش  پته ی این فرم اطلاعات اقتصادیتو  می ریزم روی آب که ملت همیشه در صحنه بفمهن چه خالی های  تابلویی  توش بستی ،  توی همه روزنامه ها دستور می دم چاپش کنن و آبروی نداشتتو ببرن . . .

دکتر : . . . الهام جان از فردا صبح این جا باش .

الهام ( با شرم و حیا ) :  ولی . . . آخه . . . من همه ی روزهام پره و مشغولم  .  گاهی فقط سه شنبه ها غروب میام یه سری می زنم به دفترتون حضرت دکتر و مشرف می شم به دیدارتون . طی چهار سال آینده به تدریج آشنا می شم با محیط کار این جا . . . و اگه با روحیاتم جور دربیاد بعد از پایان دوره ی خدمتگزاری مهرورزانه ی  حضرت دکتر احمدی نژاد در دولت ، با همه ی توانم  هر روز  خدمت می رسم 

دکتر کی منش سرش را در دستانش میگیرد  : برو  الهامم . . . فرزند دلبندم  ،  برو  . . .  هر وقت تونستی بیا . . . برو دیگه

الهام می رود .

محمود : چیزی شده آقا؟ قرصای میگرنتونو  بیارم ؟ میخواین پنجره ها رو واکنم . . .

دکتر با اندوه در وی می نگرد : 

دوباره شقشقه بود  فرزندم ؟

محمود لمحه ای در اندیشه ای عمیق غرق می شود . سپس آهی می کشد و پخش زمین می شود :

آه . . . آه . . . بله . . . ناگهان در گردابی فروشدم و ندانستم همی چه  رفت بر دل و چه شد زبانم . . . {چاقویی می کشد و می خواهد رگش را بزند . . . اشک می ریزد و  ضجه می زند . . . }  مرا عفو کنید . . . گرنه  از بار هستی خویش را می رهانم  ، آه . . .

دکتر کله ی وی را در آغوش کشیده و بی حوصله نوازش می کند و بی حوصله او را می بخشد و دردمندانه حس می کند بر اریکه ی اقتدارش گرد و غبار اندکی نشسته . . .

 

از  نمای مهروزانه  دور شده  و در پس پرده های اتاق می شویم و از پنجره بیرون می زنیم و  با سرعت از طبقه ی  چهل و نهم   برج " بین المللی تهران "   - دفتر کار دکتر کی منش -  به کف زمین می رسیم    . . .  شب خیابان را  شش جهته قبضه کرده ،  رفتگران  جعبه ی غمگین خاکستری زباله را چپه می کنند  و زباله ها را تفکیک می کنند   :  زباله های خشک . . . زباله های تر . . .

و ما هر روز با این سیستم مکانیزه ی جدید و با آن پیاده روهای شکیل   انقلاب – آزادی   به حقیقت هستی و زندگانی خود نزدیک تر می شویم . . . زندگی پس چرا  به گوزن های دکتر کامرانی رحم نمی کنی ؟ مگر از دل غم گرفته ی حسین مصدق خبر نداری ؟  زندگی  . . . به  عیسی نایبی و به مهنس سعید رضایی چه کار داری ؟  ولشان کن . . .  همین حالا

ادامه دارد

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

پیوست 1 :  هر کس عبارت  "  ندیدی چی نوشته بود  تو ی اتوبیوگرافیش( زندگی نامه ) . .  . ؟ " را در متن خوانده باشد و برایش سوال پیش نیاید که مگر گودرز چی نوشته بوده است در    اتوبیوگرافیش . . .  نادان است .

پیوست 2 :  رمز  پیوست های  پست قبلی اشاره داشت به فرهنگ ایرانی و دوست داشتنی  " همرنگ جماعت شدن و سوختن و ساختن با هر شرایط کوفتی و زندگی برده وار  و  بی اثر  "  که از زمان  قاجار و قبل از آن رواج داشت و  در  و پنجره و دیوار و هر دوی این میزها را زیر قیمت می دم  . . . نه آقا ، تو فروشنده نیستی وگرنه چرا دبه ؟ ؟ ؟

پیوست 3 : ندارد .

پیوست 4 :  سوسک

پیوست 5 : دکل مناسب ترین نام است . هر چند به هلی کوپتر و هواپیما علاقه داری و  نمی فهمی عمر کوتاه است .

پیوست 6 : گاهی احساس خوبی نسبت به  علیرضا کریمی پیدا می کنم . . . ولی همیشه ،  خدا باطن سیاه وی را نشانم می دهد و نجاتم می بخشد .

پیوست 7 : صبحانه با هر دو چشم گوسفند و یکی از لب های خرگوش با نان اضافه و لوح نرم افزار ویندوز به عنوان اشانتیون ( کله پاچه ای  امیر زارعان افتتاح شد ) .

پیوست 8 : خودم هم خسته شدم .

پیوست 9 : اتفاقن اعتقادی به دخیل ندارم   

پیوست 10 : نه مادر جان . . .  اون عمل کرد ماها همش حرفشو می زنیم . . .

پیوست 11 : فرزاد جان  " کلمه ی  عبور  "  وبلاگ بهلول را می دهم بهت . . . یه لطفی کن و غیر از پیوست 3 بقیه ی اراجیف این پست را پاک کن . . .  موهاتم بزن کنار . روتم کم کن . آروم باش و  به ماهی های قرمز کاری نداشته باش ،  چرا تحمل نداری بعد از  سال تحویل زنده ببینیشون  ؟ توی  اطلاعات آشنا زیاد دارم . . .    فکر نکن نمی دونم  که  هر سال  با مایع  ظرفشویی   ترتیبشونو  می دی . . .  اگه چنانچه بفهمم یه تار مو   از سرشون کم  شده  شغل فعلیتو  ازت می گیرم  و می دم به الهام  . . . بعدشم  با پرتاب ناگهانی عماد متقیان ترورت می کنم . . . طوری که همه فکر کنن یه اتفاق بوده  ساکت شو  : گریه نکن . . .  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:11  توسط ابراهیم (مخفی) | 
 

 

 

ای عرش کبریایی  چیه پس تو سرت ؟

کی  با  ما  راه  میایی  جون مادرت ؟!

از ترانه " جبر جغرافیایی " محسن نامجو

 

 

 £   {{ علامت π در سراسر این متن در حکم ویرگول می باشد . درسته که سخته. . . ولی بهش عادت می کنین. با تشکر . مدیریت محترم وبلاگ بهلول }}

 

 

1 - حاج مجید خاکپور بیسیم می زند به عیسی :

برادر عیسی . برادر عیسی . . .  بردار بیسیمو دیگه لاجون ( برادر  و  بردار تشابه واجی دارد . با تشکر . مدیریت محترم دپارتمان ادبیات کانون فرهنگی - آموزشی  بهلول ).

خش خش . . . صدای علائم مورس می آید .

برادر . چی شد هری ؟ کی می شینه طیاره اش ؟

سه ضربه . دو تا تک ضربه ی کشدار. پنج تا ضربه .

بابا برادر عیسی . . .  می دونم روزه غذایی هم داری . . . لازم نیس با مورس هم بگی . ریاکار کله پوک نحیف . . .  جواب سوالمو بده : برادر پاتر کی می رسه ؟

هفت تا ضربه . نود و سه تا تک ضربه کشدار . دو دقیقه ضرب انگشت آهنگ مرحوم " بابا کرم " . شش تا ضربه . سه ضربه . دویست مرتبه صدای برخورد کله برادر عیسی به بیسیم .

پس به جای 10 امشب . 4 صبح فردا می رسه . . . ولی برادر عیسی اون آهنگه بابا کرمو نفهمیدم واسه چی قاطیه مورست کردی . . . می دونی که با فرهنگ ما جور در نمیاد . . . قضیه چیه ؟ خیره ؟

چهل و سه بار ضربه . دوباره بابا کرم . شصت و نه ضربه . دوباره بابا کرم

برادر عیسی تو دیگه آخر بی جنبه ای  . . .  این که چهارتا گرگوریه دیگه دور و برت هم مورس بلد بودن و فهمیدن که تو دو مدل روزه داری این همه رقاصی و مطرب بازی در تو ایجاد کرده . مومن یه کم مسلط باش به خودت . من سی و سه بار مکه رفتم . هنوز خانوادمم بو نبردن . من یه همچین شخصیتی دارم . همشو به اهل بیتم گفتم که ماموریت کاری می رم . خلوص عجیبی دارم ( گریه می کند .  .  . ) .

2 – حاج مجید خاکپور بیسیم می  زند به مرکز :

برادرا  دو تا بچه سوسول قرتی با آستین کوتاهای نارنجی و سبز مغز پسته ای روغن به کله زدن و به نظر می رسه که آماده متلک گفتن به خار مادر مردم هستن . . . بگیریدشون و خلع لباسشون کنین .

 

3 -  هری پاتر عینک سیاه و گردش را روی دماغ اش تنظیم می کند . چمدانش را بر می دارد و در حالی که ملت آگاه ما را دزدانه دید می زند از در خروجی بیرون می آید . سرمای بهمن ماه زیر پوستش می دود . . . خلاصه که سردش می شه .

حاج مجید با آغوش گشاده هری را در آغوش می کشد :

برادر کلی کار داریم . . . چرا این قدر دیر اومدی ؟ . . . فکر می کردم یادت رفته تو مدرسه جادوگریه اون مرتیکه چه قراری گذاشته بودیم ؟

غر نزن حالا . . . راستی شنیدم عیسی علاوه بر روزه سکوت روزه غذایی هم داره . . . دهنش سرویس.

اینو کی به تو گفت ؟

آقا رو نگا . . . به  تمام سایتها و وبلاگها اینو اعلام کرده . . . چرا نمی میره که راحت شیم ؟

خب دیگه بسه . خونتو کثیف نکن .  داش هری راه بیفت . تو ماشین می گم بهت که چه کارهایی باهاس کنی برامون .

 

4 – هشت سال پیش . مدرسه جادوگری . هری و مجید زیر تیغ آفتاب توی حیات مدرسه . دست هم را می فشارند . یا در واقع مجید دست هری را به زور می فشارد :

هری قول بده که به ما صهیونیستها کمک کنی . من که از این درسای جادوگری چیزی تو مخم نرفت . تو باید آبروی منو بخری . . . می خوام ازت که کمکمون کنی ایرانو سرنگون کنیم . می خوام ازت که برادرانه پشت ما بایستی و مددمون کنی که مملکتشونو به گند بکشیم . بیا هم قسم بشیم . . . جون مادرت بیا . . . به نام پدر . . . پسر و  مادر و روح القدس و  عمه و عمو و خاله و هر کی که شما مسیحیحا حال می کنین باهاش . . . بیا یه حالی بده مرز و بومشونو  به هم بریزیم و به اهداف استکباری و استعماری جامه عمل بپوشونیم . . .

خیلی خب بابا . . . دستمو ول کن . الان امتحان نیم ترم دارم . . . 

نه . باید قول بدی ( دستش را محکم تر می فشارد )

اه . . . ول کن دیگه سیریش . . . خب بابا قول می دم که یه روز ی بیام ایران و کمکت کنم . سیریش . کنه . ول کن دیگه .

پاییز سال 2007 منتظرتم .

باشه . ولم کن . . . ( ولش کن . ولش کن . . . )

اشک در چشمان مجید حلقه می زند . تصویر روی صورت مجید و اشک هایش و  چشمانش که از شرارت برق می زند بسته می شود .

 

5 – دفتر کار دکتر کی منش . مهندس علی رضا کریمی با سینی چای وارد اتاق می شود :

قربان بفرمایید : چایی .

گودرز پیش بند مهندس کریمی را می کشد :

واسه منو عوض کن . اینا خیلی کمرنگه . . .  به دکتر هم گیر  نده . ناخوشه . نمی فهمی مثکه ؟

چشم . الساعه چایی تازه میارم خدمتتون .

دکتر احمدی نژاد( رئیس دفتر و سخنگوی دکتر) بارانی اش را آویزان می کند و وارد اتاق می شود .

جناب دکتر کی منش . . . ( زانو می زند و بوسه بر دست دکتر کی منش می زند ) :

حضرت آقا . . . این قدر سخت بر خودتون نگیرین . اجانب همینه دیگه کارشون . خدا لعنتشون کنه .

دکتر کی منش( مدیر کل امور مساجد در طرح طفلان ) سرشان را از روی دستهایشان بلند می کنن . صورت مبارکشان خیس اشک است :

گودرز جان . . . فرزندم . . .  محبت کن اون رادیو را روشن کن  خبرای جدید ببینیم چیه ؟ چاییتم هورت نکش  . روی اعصاب من مدتیه داری پیاده راه می ری . با تشکر .

رادیو :

خبر 1 : امروز هم موج سرما دهان مردم خونگرم کشورمان را سرویس نموده است . بنا به گزارشات واصله در استان های شمالی  مردم آگاه و بیدار ما از شدت سرمای زمستانی قندیل می بندند . قطع گاز  ٬ یکایک هموطنان ما را به درجه رفیع شهادت می رساند . درود بر شما ملت فهیم و همیشه در صحنه .

به بیانات دکتر قشکگانی معاون بهداشت فرمانداری استان مازندران که در مصاحبه مطبوعاتی با شبکه های خبری شینهوا و ایلنا و ایزنا و ایکبیرنا شرکت کرده بود توجه بفرمایید :

ببینید درسته که سرما در مرگ و میر عزیزان هموطنمون نقش داره ولی علت اصلی از نظر ما خواب بی موقع و بی جای مردم است . . . توی همه فیلم ها دیدیم که توی سرما اگه کسی بخوابه می میره و به نظر من حقشه  و این قانون طبیعت است .

مردم آگاه استان اگه یه هفته نخوابن هلاک نمی شن ولی اون قدر تنبل هستن که می خوابن . . . بنابر آمار ارائه شده کارشناسان ما این مرگ و میرها و تلفات 86 درصدش تقصیر خود ملت خون پرور – ببخشین خونگرم – خودمونه . . . بیایید همت کننیم و این سه هفته آخر را  نخوابیم : ما می توانیم

خبر 2 :  قیمت گوشت و تخم مرغ و میوه جات دو برابر شد .

خبر 3 : قیمت مسکن به طرز سرسام آوری رشد کرده است . البته هنوز در بازار املاک تهران ٬ زوج های جوان می توانند با قیمت خون پدرشان منزل مناسبی تهیه کنند ولی به هر حال با این اوضاع کم کم خون پدر هم اعتبارش را در مقابل زمین و مسکن از دست می دهد . این در حالی است که بنابر

گزارش های موثق خون نجس است و  محل نجاست را   اقللکن   باید سه بار با آب جاری شست . ( مجری رو می کند به حاج آقای کارشناس مسائل شرعی ) راستی حاج آقا یکی از هموطنانمون اس ام اس زدن و پرسیدن که آیا آب توی گلدان حکم آب کر را دارد ؟ و آیا آب کر با آب جاری مگر چه فرقی دارد ؟. . . ( حاج آقا به طور مبسوط مشکل شرعی را توضیح می دهند وسط اخبار . . . )

خبر 4 : عدم اشتغال و افزایش بی کاری جوانان آگاه ما منجر به رشد میزان  بزه و جنایت در میان آنان  شده است . البته در ماه های مذهبی آمار جرایم ٧ درصد کاهش می یابد که این خودش عدد مقدسی هم هست . در همین زمینه توجه شما را به مصاحبه ای که همکارانمون در سطح شهر انجام دادن جلب می نماییم :

جوانی به دوربین زل زده و می گوید :

به نظر من این حرفا همش بهونه است . . . کار ریخته ٬این ما جوونا هستیم که عذر می خوام ٬ خیلی عذر می خوام ٬ این ما جوونا هستیم که لش بازی در می آوریم. به شخصه من خودم آدم لشی هستم . . .

( جماعت خود را در کادر می تپانند و یک صدا و یک نفس ده بار پشت سر هم تکرار می کنند :

کار زیاده . . . ما   لشیم   )

( مجری لبخند زیبایی بر لب می نشاند و می گوید ) :

صداقت جوونا بی نظیره . چه خوب است که انصاف را رعایت کنیم . امیدواریم مسئولان قدر این جوونای با معرفت و راستگوی ایرونی رو بدونن . خب به ادامه خبرها می پردازیم . . .

دکتر کی منش های های گریه می کند . گودرز شانه های دکتر را ماساژ می دهد :

دکی جون غصه نخور . . . کجایی مش علی ؟ چایی میاری یا داری نهالشو میکاری ؟

مهندس کریمی با چای تازه وارد اتاق می شود .

مهندس کریمی سینی را جلوی دکتر احمدی نژاد می گیرد . گودرز خیز بر می دارد . لیوان چای دکتر احمدی نژاد را بر می دارد و محکم می کوبد توی سر مهندس کریمی :

نمی فهمی . . . چایی واسه هاله ی دور سرش بده . خرابش می کنه . سینی را بذار رو میز برو تو اتاقت بی سواد .

دکتر کی منش با قلم توی دستش بازی می کند :

گودرز با اون این جوری رفتار نکن . من عصبی می شم . . . اون فقط آبدارچی من نیست . سال ها محرم اسرارم بوده . . . خیلی از تو بهتره نرره غوله خبرچین ( گریه می کند . . . )

محمود در گوشی به گودرز می گوید :

گودی . . .   حال دکتر خیلی بده  ها .

گودرز : مرد حسابی کشور به فنا رفته ٬ می خوای بندری برقصه ؟

محمود : یه جوری می گی انگار تقصیره منه . . .

گودرز دستی به شانه محمود می کشد و می گوید :

نه بابا .  تو هم مقصر نیستی . مگه یه رئیس جمهور چه قدر قدرت داره ؟ تازه مسئولیت های دفتر دکتر هم افتاده رو  شونه های تو . کاش مهندس نجفی زود از مجارستان برگرده .

محمود : آه . برادر گودی . دست رو دلم نذار . مسئولیت دفتر حضرت دکتر کی منش اون قدر زمان می بره که کم تر می تونم به امور مملکتی برسم . . .

مهندس کریمی سرش را از آبدارخانه بیرون می کند و می گوید :

آقا گودرز شیر  و بیسکوییت میل دارین ؟

گودرز  رو می کند به محمود و می پرسد :

راستی برو بچ  آمار این گرونی ها و قطع گاز و بی کاری را نگرفتن ؟ قرار بود بسپری ببینن کار کدوم اجنبیه مستکبریه . . .

محمود نگاهش هنوز به کله از لای در بیرون آمده مهندس کریمی است . در همان حال پاسخ می دهد :

اومدم تو اتاق که همینو به حضرت دکتر عرض کنم .

گودرز هیجان زده می شود :

چی شده ؟ کار ایادی آمریکاست  ؟  یا کار اون  یارو  هولوکاست بی ناموسه ؟

محمود : گودی جون . چند بار بگم بهت ؟ هولوکاست یه آدم نیست .  اسم یه سری اتفاقاته .

گودرز : بابا خودت اوایل می گفتی ترتیب این یارو هولوکاستو سه سوته می دم .

محمود :  . . . گفتم که . . . اون موقع مطالعاتم کم بود ؛ تازه رئیس جمهور شده بودم . بعدش هم برادر من . . . گودی جان . . . شاید ایادی استکبار تو اتاق شنود گذاشته باشن . درسته که تو منو هی دست بندازی سر این قضیه؟

. . . مهندس کریمی دوباره می پرسد که آیا شیر با بیسکوییت میل دارین ؟

گودرز نگاه گذرایی به مهندس می اندازد :

بیار دیگه . سوال نداره که .

محمود : جناب دکتر به من توجه کنین . خبرای جدیدی دارم .

دکتر : بگو محمود جان . می شنوم .

محمود : تیم تجسس دولت عامل گرانی ها و قطع گازها و هرج و مرج های اخیر را شناسایی کردن .

دکتر کی منش( مدیر کل امور مساجد در طرح طفلان )  مشت هایشان را گره می کنند و بر می خیزند :

کجاست اون پدر سوخته ؟

گودرز : قربان فرستادمش تو آبدارخونه . الان شیر و بیسکوییت . . .

دکتر : گودرز نادان . دلبندم . . . مهندس کریمی را نمی گم . 

محمود ادامه می دهد :  حضرت آقا آرام باشین . عجله نکنین .

دکتر : بگو . کیست که این مردم را به خاک سیاه نشانده ؟ کیست که روی آرامش و رفاه و پیشرفت را از ملت من دریغ کرده ؟ کجاست تا به صلیبش کشم ؟

محمود چند قدم عقب عقب می رود . گودرز هم هول کرده .

گودرز : این روح حماسیتونه که منو پابندتون کرده دکتر .

محمود دست در جیبش می کند ؛ کاغذی را بیرون می کشد و مقابل دیدگان دکتر می گیرد و زیر لب نوشته روی آن را زمزمه می کند :

 

عامل بدبختی و فقر و تبعیض در این کشور :

HARRY  POTTER

 

دکتر :  . . .  آخه چطوری ؟

محمود : خیلی ساده . مزدور صهیونیست هاست و توسط یکی از نیروهایی که خودش را حزب الهی مخلص نشان می داد به ایران آورده شده .

گودرز : کی ؟

محمود : دستگیرش کردیم . حاج مجید خاکپور .

دکتر : خودم تیکه تیکه اش می کنم .

محمود : اتفاقن نظر ما هم همین بود . تیم تجسس برای اعدام ایشون از شما دعوت کردن .

دکتر کی منش که خیلی آرام شده . نفس راحتی می کشد :

علیرضا جان این شیر و بیسکوییتو میاری ؟

 

6 – صبح . محل اجرای حکم اعدام مجید خاکپور .

بشیر زینوزی ( نماینده دادستان ) :  متهم حاج مجید خاکپور که حاجی بودنش هم محلی از اعراب ندارد با همکاری صهیونیست ها هری پاتر را به ایران آورده  تا طبق برنامه ریزی های قبلی از وی برای جادو کردن وضع مملکت ایران استفاده کند . وی اقرار کرده است که یک لیست تهیه کرده و از هری پاتر خواسته برای تحقق مفاد لیست  ورد  بخواند و آن چوبدستی مسخره اش را در هوا تکان بدهد . لیست مذکور شامل موارد زیر است :

الف – گرانی مسکن

ب – بی کاری و افزایش میزان جرم و جنایت

ج – قطع و کمبود گاز

د –  بردن 46 درصد از مردم خونگرم ایران به زیر خط فقر

ه – اتمام تمام ذخایر نفتی در عرض یک ماه

ر – ناپدید کردن تمامی معادن فلزات صنعتی

ز -  تایید صلاحیت کثیری از بی غیرتان

 

البته با تلاش شبانه روزی برو بچ  این عامل عینکی استکبار جهانی در تحقق سه مورد آخر ناکام شد . یه کف مرتب لطفن .

( حاضران کف می زنند . سکوت سنگین و مرگبار حیاط زندان در هم می شکند . )

 

گودرز زیر لب یواشکی از محمود می پرسد :

ولی آخه با جادو مگه این همه می شه به اقتصاد و فرهنگ یه ملت  گند  زد ؟

محمود:از آدمی زاد همه کاری بر میاد . منم اولش فکر می کردم ایراد از برنامه های دولته . . .

الان مراسم شروع می شه  .

بشیر زینوزی : از دکتر کی منش برای اجرای حکم دعوت می کنم . . . برادر ترجیح می دین چه طور حکمو اجرا کنین ؟

دکتر کی منش ساطوری از زیر بارانی اش در می آورد و به هیئت اجرای حکم نشان می دهد . هیئت وارد شور می شود . پس از ده دقیقه با اکثریت آرا هیئت اجرا اعدام با این وسیله را  وحشیانه تشخیص داده و از جناب دکتر عذرخواهی شده و ساطور به ایشان بازپس داده می شود.

بشیر زینوزی :  . . .  با تشکر از دکتر کی منش هیئت محترم اعدام را به شیوه مرسوم سال اخیر انجام خواهد داد . اما پیش از پیش از آن آخرین سخنان متهم را می شنویم . در همین ضمن محکوم را به زمین گره بزنید.( متهم را طاق باز روی زمین دراز می کنند و با طناب می بندند )

متهم :  . . . . . .  ( سکوت مطلق ) . . . ( علائم مورس می زند به چوب دم دستش ) . . .( به شدت خودش را تکان می دهد . . . گویا تقلا دارد چیزی بگوید ولی به عللی نمی تواند ) .

بشیر زینوزی : متهم حرفی نداره گویا . . . بسیار خب . . . ( بیسیم می زند و می گوید ) : برادرا حکمو اجرا کنین !

با دستور دادستان ٬ از بالای ساختمان چهار مامور اعدام ٬ عماد متقیان    را نشانه روی کرده و به پایین پرت می کنند . . .  

عماد با سرعت زیاد در حال رسیدن به متهم است که . . . 

که ناگهان عیسی از خواب می پرد و جیغ می زند :

بابا جان من خاکپور نیستم . . . آقا به خدا اون هری نامرد یه ورد خوند منو شبیه حاج مجید کرد . . .  کله پوکها حاج مجید با هری فرار کرد  . . .

 

عماد متقیان وارد اتاق می شود :

. . . عیسی روزه سکوتت ترکید . . . 

عیسی با وحشت بلند می شود و یک نفس خود را به طبقه بالای خونه ایرانی می رساند .  

...............................................................................................................

پیوست 1 : خوش به حال سما

پیوست 2 : یه وری برو تا کاخ

پیوست 3 : ندارد

پیوست 4 : ربع حرم و فکر سکه بهار آزادی  نواده

پیوست 5 : شروع کن به یرقان و مکتب

پیوست 6 :  کلمات هر پیوست را جابه جا کنید و جمله رمز را بیابید ( راهنمایی : این جمله اشاره دارد به یک فرهنگ مخرب در عصر قاجار) .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:30  توسط ابراهیم (مخفی) | 

 

استاد

 

 

 

 

گردانان

 

 

 

عاشق

 

 

 

 

 

جهت خلاصه نویسی : علی زارعان به گاندی = عزبگ

 

 

جهت خلاصه نویسی : گاندی به علی زارعان  = گبعز

 

 

1- سالن آمفی تئاتر دانشگاه علم و صنعت – ساعت 9 شب – یا داخلی یا خارجی .

 . . به هر حال در حال رفت و آمد به بیرون و درون سالن

 

 

گاندی روی سر یکی از اساتید دانشگاه نشسته. علی زارعان می پرسد :

اینو چیکارش کنم استاد ؟

 

گاندی می گوید :

این یکی واسه شهر ری بهتره . . . چه قدر هم خوابش سنگینه عین گاو . . . ( بعد ناگهان یادش می آید که گاو مقدس است . . . دو دقیقه سکوت )

 

دکتر قندی تکانی به خودش می دهد و به نرمی پلک هایش را می گشاید :

 

آقای زارعان بالاخره من به کدوم منطقه قرار شد برم . . . از ساعت 6 عصر منتظرما

 

عزبگ :

باشه الان می فرستمش . . .

 

سپس فریاد می زند :

 

هومان جان با دکتر کی منش( مدیر کل امور مساجد ) بیاین دکتر قندی رو هم بذارین تو کیسه های شهر ری . . .

 

هومان و دکتر می آیند دست و پای دکترقندی را می گیرند و بلند می کنند . . . هومان از مهندس رضایی می پرسد :

آقای رضایی کیسه خالی داریم . . .

مهندس رضایی سرش شلوغ است . . . به منشی فرتوت خود( که در حدود 73 سال عمر با عزت از خدا گرفته) اشاره می کند که جواب بدهد :

 

نه . . . کیسه های شهر ری تموم شد . ایشالا. . . یه محله دیگه

 

دکتر قندی معلق بین زمین و هوا :

جناب اگه مقدوره سریع تر کار ما رو راه بندازین . . .

 

گبعز :

نه . . . اون باید بره شهر ری . . . اون مرتیکه گور به گور شده از طرف خدا واسه شهر ری انتخاب شده . . . برو فرزندم . . . برو راست و ریسش کن

 

هومان و دکتر کی منش تازه دکتر قندی را زمین گذاشته اند که علی زارعان از راه می رسد :

 

یعنی چی که کیسه نداریم ؟ . . . فضا ایجاد کنین . . . دکتر قندی باید بره شهرری . . . آقای شایسته ! یه لحظه بیا این جا . . . ببین می تونی ایشونو توی همون کیسه آخری که هنوز بار نزدیم بذاری . . .

 

شایسته : نه بابا . . .  توش استاد هست 

 

علی زارعان : حواست کجاست ممد . . . ؟ من که نمی گم خالیه . . .  می گم این یکیم بذاریم تو همون کیسه . . . 

 

شایسته : هیچی دیگه . . . دو نفر توی یه کیسه ؟ . . . بابا علی اینا تا برسن در خونه محروم تلف می شن . . . همین جوریشم به مشکل خوردیم . . . تازه

 

علی زارعان : خوب بشن . . . به درک . . . نمی تونیم که طرحو واسه دو نفر زمین بزنیم

هومان جان بلندش کنین . . .

 

گبعز : فرزندم . . .  الان از شبکه " فاکس نیوز" یه خبرنگارخانم با مانتوی کرم رنگ و موهای روشن و چشمهای زاغ میاد که در مورد طرح باهات صحبت کنه . . .  به دو نکته مهم دقت کن :

 

اولا : اون یه سوسوله بی هدفه

دومن : برو پیراهن سفیدی که 13 سال طول کشید با نخ ریسی ببافی بپوش . . .

 

عزبگ : ممنونم استاد . . . از تذکر به موقعتون

 

دکتر علیرضا کریمی با حیرت از مجید خاکپور می پرسد :

مجید . . . علی زارعان با کی داره حرف می زنه ؟ . . .

 

مجید : نمی دونم والا . . . نگا کن داره تعظیم می کنه . . . به کی آخه ؟

 

عزبگ : تا شما استادای اعزامی به منطقه مولوی را انتخاب کنین من می رم آماده مصاحبه می شم . . .

 

 

2 – محوطه باز دانشگاه – مقابل وانت ها و اتومبیل های شخصی – 10 شب – خارجی

 

آنجلا ( خبرنگار) : آقای زارعان خسته نباشین

 

علی زارعان : نیستم . . . یعنی نمی تونم که باشم

 

آ ( رو به دوربین ) : این طرح جدیدی که توسط " ان . جی . او"  ی  اولین " برادر بزرگ تر" ابداع شده توجه بسیاری از تحلیل گران و مردم عادی کشورمون – آمریکا-  و همین طور بسیاری از کشور های اروپایی را به خودش جلب کرده . . . و هممون می دونیم که دلیل این امر بعد آموزشی – فرهنگی بی نظیر این طرحه . . . هم اکنون به طور زنده و مستقیم مصاحبه ای را با بنیانگذار و مسئول اجرای این طرح جناب آقای علی زارعان ترتیب دادیم . . . پس با ما همراه باشین . . .

 

( شبکه در این لحظه چند تا آگهی پخش می کند که چون با فرهنگ عفیف ما جور در نمیاد از توضیحات کافی معذوریم . . . برای کسب اطلاعات ناکافی به شایعات رایج و متواتر توجه کنید . . . )   :

 

آ : آقای زارعان ممکنه براتون این طرح را به طور کلی تشریح کنین ؟

 

ع ( دستانش را به همون حالتی که معروف است به هم می چسباند و از ناحیه جناغ سینه فلش مانند جلو می برد . . . آن قدر جلو که می خورد به چشم و چار خبرنگار . . . ) :

 

مگه نمی بینین ؟

 

آ : . . . چرا ولی دوست داشتیم از زبان شما مبسوط با طرح آشنا بشیم . . . ( در این لحظه دو گام عقب می رود تا انگشت اشاره علی زارعان از چشم چپش خارج شود )

 

ع : ببینین یکی از ایرادهایی که همیشه به جمعیت دانشجویی ما می گرفتن این بود که شما ماهی می دین ولی ماهی گیری یاد نمی دین و بیش تر از همه هم همین استادان عزیز این نکته را به ما گوشزد می کردن . . . ما بعد از آزمون و خطاهای بسیار زیاد و با برگزاری جلسات تخصصی فراوان به این نتیجه رسیدیم که آموزش را جدی بگیریم . . . کم کم اون قدر جدی شدیم که که سطح آموزش هامونو تصمیم گرفتیم به سطح دانشگاهی نزدیک کنیم و از طرف دیگه استادان فرهیخته کشورمون . . . ( در همین لحظه وانتی که به سمت علی آباد قرار است برود و در کادر دوربین است  به راه می افتد . . . ولی ناگهان یکی از کیسه ها بیرون می افتد . . . دوربین  شایسته و عیسی  را نشان می دهد که کیسه را بر می دارند . . . دکتر تقوی نیا استاد سالخورده مکانیک شکست دانشگاه مازندران سرش را از کیسه بیرون می آورد و از درد استخوان پشتش می نالد :

آقا این چه وضعیه . . . ؟

شایسته دستش را روی سر ایشان می گذارد و به درون کیسه فشارش می دهد :

هیچی دیگه . . . سر کیسه ها  رو  گره که نزنن این طوری می شه دیگه . . .

دوربین به فضای مصاحبه بر می گردد . . . )

 

آ : از خصوصیات پخش مستقیمه دیگه . . . ببخشین می گفتین آقای زارعان . . .

 

ع : بله . . . از طرف دیگه خواستیم اساتید فرهیخته کشورمون از نزدیک با مسائل قشر نیازمند آشنا بشن . . .

 

کلیت طرح ساعت 3 صبح یه روز جمعه به مغزم رسید . . . اولش فکر کردم هیچ چیز این طرح منطقی نیست . . .  ولی به قول معروف  " یا علی گفتیمو عشق آغاز شد " . . . هنوزم حس می کنم توی این طرح یه نکات کوچکی مبهم و بی منطق مونده . . . ولی به هر حال می بینین که طرح بابت یه سری بحثای تئوری نمونده رو زمین . . . و این خیلی مهمه

 

آ : طرحو توضیح می دین ؟

 

ع( توی ذهنش : یارو  واتا می زنه . . . حوصله گوش دادن و توضیح زیادی نداره . . . باید سریع اصل مطلبو بگم . . . من  می تونم کم حرف بزنم . . . من می تونم . . . می تونم کم حرف بزنم . . .  ) : 

 

بله . . . اسم این طرح " استاد گردانان عاشق " است . ما یک سری شناسایی های مفصلی در سراسر شهر تهران انجام دادیم . . . به نیت روز 13 آبان 1300 نفر از دانشجویانی که حداقل دو ترم مشروطی داشتند و از خانواده های بسیار محروم و نیازمند بودند تعیین شدند و قرار شد در این روز (13 آبان ) اساتیدی که مایل به تدریس  هستند

داخل کیسه های پخش ماهانه ما قرار بگیرند و به همراه مواد شوینده و مایحتاج غذایی به درب منزل این عزیزان بروند و به خانواده تحویل داده شوند . . .

 

آ : ببخشین این جا دو تا سوال مطرح می شه :

اول این که چرا روز 13 آبان ؟ مگه روز دانش آموز نیست ؟ این چه ربطی به دانشجویان داره ؟

دوم این که . . . اساتید فقط یک شب تدریس در منزل دانشجوی مستضعف خواهند داشت ؟

 

ع : جواب خاصی برای سوال اولتون ندارم . . . فقط می تونم بهتون بگم که بالاخره هر دانشجویی یه زمانی دانش آموز بوده . . .  من وارد بحثای تئوری نمی شم . . .

اما در مورد سوال دومتون : نه خیر . . . تدریس فقط یک روز نیست . . . ما تعداد 15 خرما در جیب کت یا شلوار اساتید فرهیخته و فرزانه کشورمون تعبیه کردیم . . .  

 

آ : یعنی چی ؟

 

ع : یعنی جیره غذایی یک ماهشون را دادیم که تا 13 آذر در خانه محرومین بمانند و مدام رفع اشکال کنند . . . البته جزوات و لپ تابشونم توی کیسه ها قرار دادیم که مجهز باشند و خدای نکرده کم کاری نشه . . .

 

آ : یعنی اساتید یک ماه سر کار نمی رن . . . ؟ حتی به خونه هاشون هم بر نمی گردن؟

 

ع : نه خیر . . . با هماهنگی های انجام شده با وزارت محترم علوم این 1300 استاد تا 13 آذر حق ورود به دانشگاه محل تدریسشون را ندارند . . . البته من اینو الان به شما می گم . . . الان که پخش تموم داره می شه و تقریبن تمام اساتید داوطلب را توی کیسه ها جا سازی کردیم و بار زدیم . . . اساتید از این جزئیات خبر ندارن . . .

 

آ : دیگه خونشون که می تونن برن ؟ . . .

 

ع : نه خیر . . .

 

آ : یعنی چی که نخیر ؟ استاد اگه بخواد بره خونه کی می خواد  جلوشو بگیره . . .( می خندد ) . . .  نکنه خود دانشجو و خانواده اش . . . ؟

 

ع : . . . درست حدس زدین . . . با هماهنگی های انجام شده با نیروی محترم انتظامی مجوز قانونی ضرب و جرح اساتید تهیه شده و قبلن به خانواده ها تحویل داده شده . . . اگر استادی قبل از انقضای زمان طرح بخواهد اقدام به ترک دانشجوی نیازمند کند . . . خود دانشجو و  خانواده ایشان می تونن با رعایت بازی جوانمردانه ضربات محکمی به گیج گاه استاد خاطی وارد کنن و مانع خروج وی شوند . . .

 

آ : ببخشین سوالی که ممکنه به ذهن خطور کنه اینه که گذاشتن انسان – اون هم استاد دانشگاه – توی کیسه و گره زدن سر کیسه با حقوق بشر موافقت نداره . . .

 

ع : ببینین من وارد بحثای ذهنی و تئوری نمی شم . . . فقط می تونم بهتون بگم که بسیاری از فقرای ما شب توی کیسه یا روی کیسه می خوابن و اونا هم بشر هستن . . . در ضمن ما دنبال ماشین بودیم ولی آخه 1300 ماشین از کجا بیاریم . . . حق بدین و حق هم همینه که کیسه بهترین گزینه بود و همه معترفن که توی این طرح کیسه های پخش ماهانمون غنی تر از همیشه شده . . .

 

آ : فکر نمی کنین که انداختن استاد دانشگاه توی کیسه کنار روغن مایع و تن ماهی و ماکارونی و تاید و بعد قرار دادن چهل تا از این کیسه ها پشت یک وانت فرسوده هم زشته و هم خطر جانی داره و هم آدمو به یاد تبعیدی های دوران استالین می اندازد ؟

 

ع : اون نکته ای که در ابتدای مصاحبه عرض کردم و گفتم هنوز هم یه نکات کوچکی توی این طرح برام مبهم و غیر منطقی باقی مونده . . . همین مطلبی است که شما فرمودین . . .

فرمایش شما کاملن درسته ما هم جلسات زیادی درباره این موضوعات داشتیم و من حتی یادم یک بار به منشی مهندس رضایی – که خیلی فرتوت هم هست – گفتم که به مهندس و داداشش بگو به خدا دل من از سنگ نیست منم دوست ندارم تو این طرح خدای نکرده صدمات و تلفات جانی داشته باشیم  ولی به هر حال ما نمی تونستیم فقط به خاطر این موارد جزئی طرحو بخوابونیم . . . کلی پوستر چاپ کرده بودیم و هزینه داده بودیم . . . یا باید می مردیم یا این طرحو اجرا می کردیم . . . تهش گفتیم همه استادای طرحو بیمه عمر می کنیم که هر بلایی سرشون اومد بعدن شرمنده خانواده هاشون نشیم . . .

 

آ : اگه دانشجویی در چند درس مختلف مشکل حاد داشته باشه با یک استاد مشکلش حل نمی شه . . . برای این مشکل چه فکری کردین |؟

 

ع : بله . . . سوال خوبی پرسیدین . . . بعضی منازل دو کیسه می گیرن یا حتی سه تا چهار تا . . . اگه دوربینتون کیسه های توی این وانتو بگیره موضوع روشن می شه . . .   {      دوربین روی وانت زوم می کند . . . 3 تا کیسه که سر همه آن ها با طناب به هم گره خورده و یک اتیکت به بست گره الصاق شده بدین عنوان " بسته آموزشی – غذایی - بهداشتی خانواده قلندری/ نام دانشجو : جواد قلندری – سه مشروطی /  اساتید موجود در کیسه ها :

1 – دکتر شهرام مددخواه – فارغ التحصیل ازیو.سی.ال.ای – نصب شده جهت تدریس ریاضیات مهندسی – همراه با جزوه و نمونه سوالات پایان ترم  + مواد شوینده

 

2 - دکتر محمدعلی جاری–فارغ التحصیل از سوربن – نصب شده جهت تدریس دینامیک ماشین – همراه با جزوه و نمونه سوالات پایان ترم  +  مواد غذایی

 

3 -    دکتر بردیا سان جان های –فارغ التحصیل از شریف – نصب شده جهت تدریس ترمودینامیک و سیالات – همراه با جزوه و نمونه سوالات پایان ترم  و تمامی نمودارهای محاسباتی مورد نیاز( توضیح ویژه : ایشان دو رگه ایرانی – چینی می باشند / موقع حمل دقت شود که نشکنند / خانواده محترم چنان چه ایشان جیره خرما خود را مصرف نکردند می توانید سوسک و حشره به ایشان بدهید چون می خورند و عادت دارند ( این مورد با ایشان هماهنگ شده و جای نگرانی نیست )               }

 

 

آ : همه چیز در عین نظم است . . . تبریک می گم . تمام نکات لازم برای استفاده کامل روی بسته درج شده . . .

 

ع : ممنون . ببخشین من کار دارم اگه سوالی ندارین برم دیگه . . .

 

آ : ممنون از حضورتون . . . { رو به دوربین }  حالا باز با هم می ریم  تا این طرح را از همه جوانب اجراییش بررسی کنیم . . .

 

گبعز : پسرم . . . چرا ردای دست بافت را این قدر ضایع دوختی . . . برو همون پیراهن استعماریتو بپوش بیا . . . سه چهار تا استاد موندن باید بگم بهت که کجا بفرستیشون . . .

 

 ۳-حیاط پشتی دانشگاه – ساعت30 /10 شب -  خارجی

 

عیسی هروله می زند . حسین مصدق مدام دارد با موبایلش حرف می زند و پاسخ مسابقه ها را دریافت می کند  و فرصت رسیدگی به او را ندارد . . . 3 نفر دیگر از بچه ها به همراه میثم تلاش می کنند بفهمند عیسی چه مرگش شده است :

- خوب حرف بزن . . . چته آخه ؟

-طوری شده . . . ؟

 

دکتر کی منش(مدیر کل امور مساجد) با ذکاوت خاص خودش از راه می رسد :

 

بابا اون روزه سکوت گرفته . . . نمی تونه حرف بزنه  بذار ببینم . . . الان داره می گه . . . ( 5 دقیقه به او و اطوارهایش نگاه می کند . . . )  . . . عیسی می گه که روزه غذایی هم گرفته . . . می گه که از روند اجرای طرح تا حدودی ناراحته . . . ولی می گه در کل طرح بدی نیست و . . .

 

( . . . عیسی ناگهان منفجر می شود . . . ) :

 

مرتیکه روانی من کی اینا رو گفتم ؟ . . . دوستم که واسه پخش رفته بود پیامک زده گفته یکی از استادا که کیسه اش زیر بقیه کیسه ها بوده تنگی نفس گرفته و آنفاکتوس زده . . . یکی دیگشونم دستش له شده . . .

 

دکتر کی منش :  اوه . . . حالا انگار چی شده . . .  اون یکی که تو کیسه زیری بود استاد مقاومت مصالح خودمون بود خودم اونجا گذاشتمش . . . می خواستم بمیره . . .

 

عیسی(حیرت زده و لرزان ) : این چه کاری بود مرتضی . . . ؟

 

دکتر کی منش : باباجون بالاخره یکیو باید می ذاشتیم کف وانت یا نه ؟

 

گبعز : بهشون بگو بحثای عاطفی – سوسولی  نکنن . . .

 

علی زارعان : برای چی اونجا بی کار وایستادین ؟ مرد که مرد . . . هنوز 3 تا استاد موندن اونوقت شما جلوشون دارین امنیت طرحو زیر سوال می برین . . . هدف ندارین دیگه . . . مرتضی همه بچه ها رو جمعشون کن بیار تو سالن می خوام سه ساعت براشون صحبت مفید کنم . . . زود دیگه

 

دکتر علیرضا کریمی موبایل دم گوشش است و با استادش صحبت می کند :

 

( دکتر ابریشم زاده – حرارت و سیالات = ا  /  علیرضا کریمی = ک )

 

ا : آقای کریمی این ظرف روغن سوراخ شده و روغن داره با یه دبی تصاعدی می ریزه روی سرم . . . حالم بد شد پس کی ما رو تحویل خانواده می دن . . . این کیسه روی من هم دکتر خنافره توشه غیر از مواد غذایی 130 کیلو هم فقط وزن خودشه . . . این میزان تنش لهیدگی را تا کی مگه من 60 ساله می تونم تحمل کنم ؟. . یه زنگی به موبایل این راننده ما بزن بگو بجنبه دیگه . . .

 

ک : شرمنده . . . چی بگم ؟  شما تا به نظرآباد کرج برسین دو ساعتی راهه . . . صبر داشته باشین . . .

 

گبعز : به اون کریمی بگو به استادشون بگه اجر کارشو با غرغر ضایع نکنه . . .

 

علی زارعان : علیرضا بهش بگو اجر کارتو با غرغر ضایع نکن . . .

 

دکترکریمی عین این جمله را تحویل دکتر ابریشم زاده می دهد وگوشی را قطع می کند و با حیرت می پرسد :

 

علی تو از کجا فهمیدی اون چی داره می گه ؟  . . .

 

موبایل دکتر کریمی مجددن زنگ می زند ( علیرضا عصبی می شود با خودش می گوید : عجب غلطی کردم رابط اساتید شدم . . . )

( دکتر جوانشیر – فارغ التحصیل از " ام . آی . تی "  در رشته برق – مدرس دانشگاه آزاد واحد علوم تحقیقات - - - مخفف = ج ) 

 

ج : آقای کریمی ما خیلی زحمت دادیم تو این مدت

 

ک : خواهش می کنم . . . شما الان رسیدین ؟

 

ج : بله . . . نیم ساعتی می شه

 

ک : مشکلی که پیش نیومد؟

 

ج : چی بگم والا ؟  در کل خوب بود . . . ولی برخورد راننده خوب نبود . . . چون ده تا آدرس مال یک کوچه بود یک باره همه کیسه ها رو تخلیه کرد . . . خیلی ها غرغر کردن و ناراحت بودن . . . حق دارن بالاخره استاد مملکت ارج و قربش زیر سوال می ره . . . سیب زمینی و خیار رو این جوری تخلیه می کنن . . . اما من زیاد ناراحت نشدم حتی از این که غرورکاذب استادیم شکست خوشحال هم شدم . . . سر کوچه کل محله به ریش ما خندیدن . . . واقعن پوزیشن جالبی بود . . .

 

ک : چه جالب . . .

 

ج :. . . امشب آقا پدرام خوابه صبح سه یا چهار ساعت راحت می تونم بهش درس بدم  ولی بعدش دانشگاه تدریس دارم . . . به هر حال خیلی خوشحالم که در این طرح انسان دوستانه شرکت کردم . . . دوستان را سلام برسونید . . .

 

ک : چشم

 

دکتر کریمی به فکر فرو می رود . . . این جوانشیر بیچاره که از هیچی خبر نداره . . .

 

گبعز : بهش بگو غصه اون جوانشیر سوسولو نخوره . . . فوقش دو سه بارلگد و مشت می خوره . . . بالاخره با این واقعیت کنار میاد که 30 روزی باید تو اون خونه زندگی کنه . . . بگو عذاب وجدان نداشته باشه . . . ما که نمی تونستیم از اول راستشو به این تیتیش مامانی ها بگیم . . . تهشم بگو زود بیاد سر جلسه . . .

 

پیوست 1 : بنا به درخواست های مکرر آقای علیرضا کریمی در این متن از لفظ دکتر پیش از نامشون استفاده شد که خوشحال و راضی باشند .

 

پیوست 2 : ندارد

 

پیوست 3 : پاسخ هر هیجده سوال را برای حسین مصدق پیامک کنین

 

پیوست 4 : اگر علی زارعان به رفتار گاندی هنگام بسته بندی اساتید توجه می کرد متوجه می شد که او نمی تواند گاندی واقعی باشد . . .

مثلن : گاندی به آدم ها احترام می گذارد معلوم است که روحش روی کله یک استاد محترم نمی نشیند

 

مثلن : یک جایی گاندی به همون استاد دانشگاه گفت گاو که این توهین است  

مثلن : علی زارعان که خودش با آخرین وانت برای پخش رفت یک جایی ماشین را توی سربالایی پارک کرده بودند گاندی به علی زارعان گفت برای این که مطمئن باشی این وانت قراضه راه نمیفته یک کیسه بذار جلوی چرخ عقب . . . حالا شما تصور کنین یک استاد اقتصاد دانشگاه تحصیل کرده در انگلستان رو بین تایر و آسفالت به جای آجر استفاده کنن . . . من که شرمم میاد از گفتنش . . .

 

علی زارعان اگر دقت می کرد متوجه می شد که گاندی همان الیاس ناقلای شیطون بلاست . . .

 

پیوست 5 : صحبت از مصطفی شد . . . یاد عماد  و کیکاووس افتادم . . .

 

پیوست 6 : این متن را با علامت تعجب های لازم نشانه گذاری کنید . ممنون

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 13:50  توسط ابراهیم (مخفی) | 

منو رها كن از اين فكر تنهايي

 (كادر بسته اي از صورت رضا رشيد پور)  : 

      سلام . امروز يه مهمون ويژه داريم . . . اون روزي كه علي دايي را آورديم يادتون هس ؟ يااون روزي كه ابراهيم حاتمي كيا را آورديم؟ يا اون روزي كه { . . . } را آورديم ؟ هر سه دفعه مهمون اصليمون ايشون بودن كه هر بار به علت مشغله زيادشون اومدنشون كنسل مي شد و ما ناچارن زنگ مي زديم به علي يا ابراهيم و . . . ( مي خندد . . . قاه قاه . . .  ) هيچ وقت يادم نمي ره  . . . وقتي هيشكيو نداشتيم زنگ زديم { . . .}   چه قدر افه ميومد جلو دوربين كه ما درگير كاراي{ . . . } هستيم و خدمت به مردم خفمون كرده . . . خوبه حالا زنگ كه زديم با پيك موتوري خودشو 5 دقيقه اي رسوند استوديو كه فرصت را از دست نده . . . آدم  رياكار بي خودي بود . . . به هر حال از همين جا به ايشون  درود مي فرستم . . . و خدا قوت مي گويم .  

اما مهمون عزيز برنامه كيه ؟  يه وله مي بينيم . . .  شايد بتونين حدس بزنين مهمونمون كيه ؟

( وله :  تصويري از طبقه دوم خونه ايراني مي بينيم خانمي در حال خطاطي هستن و چراغ هاي بزرگراه را به تناوب مي بينيم . . . صداي ناصر عبدالهي را هم مي شنويم . . . )  

رشيدپور : فكر مي كنم ديگه واضح شده باشه براتون كه كي امروز اين جا روبه روي من نشسته . . . بله . . . درست حدس زدين جناب آقاي دكتر كي منش . . . يا بهتره ديگه بگيم پروفسور كي منش مديركل امور مساجد در طرح طفلان . سلامن عليكم .

پروفسور كي منش : سلام بر شما و درود بر علي رضايي

ر : مي خوايد همين اول يه توضيحي درباره اين كيليپ بي نظيري كه ديديم بدين تا بعد وارد گفتگو شيم ؟

پ : اول جهت تنوير افكار مهندس كريمي توضيحي درباره مدرك جديدم بدم بعد مي پردازيم به اوني كه تو بهش اشاره كردي رضا جان .

ر : بفرماييد

پ : ببينيد من ليسانسم را پزشكي خوندم . خيلي با روحيه ام جور در نميومد منت نمي ذارم اما فقط براي خدمت به مردم اون چهار سال را دندون سر جيگر فشردم فوقم را فلسفه خوندم كه اونم علاقه اصليم نبود و دليلم واسه خوندنش اين بود كه در يك دوره اي متاسفانه جو نااميدي و پوچي و سرخوردگي توسط چند شبكه ماهواره اي بي ناموس در مملكت رواج پيدا كرده بود و من عزم كردم كه از مسائل فلسفي آگاه شوم و درد و مرض فكري جوانها را بفهمم و دارويي بيابم و منصفانه كه نگاه مي كنم مي بينم نسل جوان را في الواقع نجات دادم و الان كمتر كسي را در اين مملكت مي بينين مايوس و سرخورده باشه . . .

ر : يعني مي خواين بگين كه . . .

پ : نه . . . نمي خوام بگم فقر و بدبختي از بين رفته . . . ولي علي رغم اين كه فرد بدبخته و نون شب نداره و . . . ولي شاد و پر اميد به زندگي نگاه مي كنه : بدبخت و خوشحال است . . . و  اين هنر من است  . وقتي من فوقم را گرفتم به وضوح احساس مي كردم افسردگي هشتاد و سه درصد و يا هشتاد و دو درصد كاهش يافته . . .

ر : ولي آخه . . .

پ : نه رضا . . . من مي گم فقر يه چيزه و دپرس بودن و پاچه گيري و پرخاشگري يه چيز ديگه است . . . من دپرشن و پرخاشگري را ريشه كن كردم در دوره فوق ليسانسم و آمار هم اينو نشون مي ده و حرف زيادي هم نزن . . .

ر : شخصيت انتقاد پذيري دارين و همينه كه بحث را قشنگ مي كنه . . .

پ : البته يه وقتايي هم اين قدر كه الان مي بينين راحت انتقادها را نمي پذيرم و اين نقطه ضعف منه . . .

ر : خب مي گفتين . . . دكترا چي خوندين ؟

پ : خواستم به ذوقم برسم كه باز مشكل ديگر اين مملكت رسالتي ديگرگونه بر شانه هاي نحيفم نهاد . . .

ر :  چه مشكلي . . . ؟

پ : مديريت آقا . . . اين مملكت مدير به معناي واقعي كلمه نداشت و باز من بودم كه روي مين رفتم . نشستم واسه دكترا به چه مكافاتي  " ام . بي . اي " خوندم . . .

ر : ولي جناب رشته اي كه مي گين اصولن دوره دكترا نداره . . .

پ : . . . يعني من دروغ مي گم ؟

ر : نه آقا بنده جسارت نمي كنم فقط سوال مي كنم . بفرماييد . . .  دوستان هم در  گوشيه بنده مي گن اين مرتيكه داره لاف مي زنه " ام . بي . اي " فقط فوق ليسانس داره . . . ببخشيد به اين وضوح حرفشون را انتقال مي دم بالاخره اين برنامه قراره گفتگوي آزادانه و بي سانسور را ترويج كنه . . . 

پ : به هر حال دكترا را كه گرفتم يك سالي در دانشگاه تهران تدريس كردم و دعوتنامه هايي هم از دانشگاه هاي مغولستان و سوئد و آمريكا براي تدريس داشتم تا اين كه پست مدير كلي امور مساجد در طرح طفلان به من پيشنهاد شد و من پذيرفتم و در خلال اين يك سال همون جا درگير بودم كه چه فحش هايي كه براي اين طرح و براي جمعيت نشنيدم . . .

ر : مثلن ؟

پ : مثلن فحش خار مادر  .

ر : نه منظورم اينه كه چه كسايي به شما اهانت كردن ؟

پ : مثلن رئيس گروه جامعه شناسي دانشگاه  " چيك بان " مغولستان زنگ زد و هشت الي يازده دوازده  تا فحش گوناگون و زشت به من داد و در خلال فحش هايش به من گفت مردك ما سه واحد مباني جامعه شناسي واست گذاشته بوديم بيليط گرفته بوديم خانه اساتيد گرفته بوديم . . . چرا نيومدي . . .

ر : شما چي جواب دادين ؟

پ :  من علي وار سكوت كردم .  

ر : خب ديگه من مي گم اين بحث فرعي را جمع كنيم و . . .

پ : خيلي خب فقط بگم كه  " پي . اچ . دي "  ام را از دانشگاه آزاد واحد لاهيجان در رشته "بحران سازي"  و در گرايش " انرژي هسته اي " گرفتم كه حق مسلم ماست .

ر ( 5 دقيقه در فوايد انرژي هسته اي صحبت مي كند و . . . ) : خب اين طور كه به نظر مي رسه شما در هر دهه اي بنا بر نياز فوري جامعه انتخاب رشته مي كردين . . . جناب پروفسور پس اين شايعاتي را كه درباره ليسانس نصفه نيمه شما در رشته مكانيك مي شنويم تكذيب مي كنين . . . ؟

پ : اولن به من همون دكتر بگين . پزشكم گفته غرور واسه قلبت بده و حجاب بين تو و پروردگار مي شه  . .  .( مي دونين كه پزشك خانوادگي ما طبيب سنتيه و از اين سوسول ها نيست كه فرت و فرت آسپرين و آنتي بيوتيك و كدئين و . . . مي دن )

ثانين من شايعات را تكذيب نمي كنم من فقط به طور كلي مهندس كريمي را  تكذيب مي كنم و موجوديتش را مثل اسرائيل نمي پذيرم . . . اين آقا هم با هولوكاست به خودش مشروعيت مي ده . ضمنن بنده چند بار در مسابقات جودو و فوتبال و پرش با نيزه از رقابت با ايشون انصراف دادم و تعجب مي كنم كه هيچ نهادي از من قدرداني نكرده  . . . و همين جا از مسئولان زيربت عاجزانه تقاضاي رسيدگي دارم . آقايان !  مهندس كريمي خودش به تنهايي يك نوع تهاجم فرهنگي  است و . . .

ر : ول كنين ديگه . . . چه كينه هاي شتريه ناجوري ازش دارين . . . بريم سراغ سوال مسابقه :

به نظر شما دكتر كي منش مي تونه سكوت مرگبار مهدي كامراني را در هم بشكنه  ؟

1 . نه . . . نمي تونه . بزرگتراش نتونستن : مهدي فقط نگاه مي كنه 

2 . نه . . . ولي در حد سلام عليك يه كارايي مي تونه بكنه كه البته قبلن هم انجام شده و در برخي جلسات حتي تا سي ثانيه هم حرف زده .

3 . مي تونه . . . ولي با رفتارهاي ناجوانمردانه مثل دوپينگ يا كتك يا  . . .

4 . بله . مي تونه .

پاسخ هاي خودتون را طبق روال عادي برنامه به حسين مصدق اس ام اس كنين .

ر : جناب دكتر مهم ترين انتقادي كه از جمعيت شما مي شود اين است كه به جاي ماهي گيري ماهي به مردم مي دين . اينو قبول دارين ؟

پ : نه خير به هيچ وجه .  درست است كه در كل بحث ماهي و ماهي گيري در جمعيت مطرح است ولي اين انتقاد اصلي وارد بر ما نبوده است . ابتدا بگويم كه جناب آقاي دكتر كامراني مسئول امور ماهي گيري در جمعيت هستند و اين مسئله به من مربوط نمي شه و برويد يقه اون بنده خدا را بگيرين .

ر : خب شما مي گين انتقاد اصلي اين نبوده . . . پس چي بوده ؟

پ : ببينين مهم ترين نقدي كه به ما در طول اين سال ها وارده اينه كه به جاي ماهي ، تن ماهي به مردم مي دهيم كه اون همه ويتامين ماهي تازه را ندارد و انصافن انتقاد سازنده اي است ولي باز هم به من مربوط نمي شود و اون برادري كه به بخاري معروف شده را بايد بابت اين معضل خفت كنين نه من .  

ر( مي خندد و سعس مي كند خودماني تر شود ) : قضيه شام دادن سعيد رضايي  چيه . . . ؟ چون من پارسال شنيدم بيست نفري سر اين بنده خدا خراب شدين و در طول سال هم آسايشش را مختل كردين و دائمن شامتون را از جيب اين كارمند ساده مي خورين . . . ( رو به دوربين ) : و گويا امسال هم بايد شام عروسي يكي از اعضا را بدهد . . . چي از جون مهندس رضايي مي خوايد ( مي خندد ) . . . آيا . . .

پ : مي ذاري جواب بدم ؟ . . .

ر ( لب و لوچه را جمع مي كند )

پ : اولن اينا مسائل داخليه جمعيته  و  خيلي سرك نكش ديگه و اون طوري هم سريع با همه پسرخاله نشو كه عواقب داره . 

ثانين چون سعيد نون كارگري مي خوره نونش بركت داره و من دقت كردم حتي وقتي پيتزا به ما مي ده كه يه غذاي بي ناموس غربيه  و با فرهنگ عفيف ما جور در نمي ياد . . . باز هم بركت مي كنه . يه خاطره اي مي گم و دوست دارم بين خودمون و بيننده هامون بمونه شايد بعضي بي ايمانان باور نكنن خاك تو سرشون كه باور نمي كنن :

يكي از طرح هاي جمعيت لنگ بودجه مونده بود . فردا صبح بايد برنامه اجرا مي شد . در نماز شبي كه به امامت من در يك فضاي روحاني برگزار مي شد آهمان بلند شده بود و مدد غيبي مي خواستيم . . . ناگهان به جمع بيست نفره مان تصوير سعيد رضايي كه يك كيسه پر از همبرگر بر دوش مي كشيد الهام شد . آن قدر تصوير واضح بود نتوانستيم شك كنيم . سعيد بنده خدا داشت پايين حساب كتاب برنامه ها ي فردا را مي كرد كه به وي حمله ور شديم و تكه هايي از لباسش را به عنوان تبرك كنديم و من به وضوح يادم هست كه مهندس كريمي كه آن شب استثنائن نورانيت عجيبي در صورتش موج مي زد دست كرد در جيب مهندس رضايي و يك ايران چك صد هزارتوماني را به عنوان تبرك برداشت . خلاصه رفتيم و شام خورديم و واقعن جز سسش كه كمي تند بود كيفيت همبرگرش در سطح " ورد كلس " بود . . . شايد باورتون نشه ولي صبح زود هفتصد ميليارد دلار از طرف شخصي گمنام به طرح اهدا شد .

ر ( كشدار و متاثر ) : عجب . . . عجب . . .

پ : كفت بريد ؟ . . . خفت كردن سعيد براي شام به خاطر بركت عجيبي كه داره قرار شده به عنوان يك طرح مستقل از سال ديگه در تمام كشور شروع بشه : به اين صورت كه از همه ايرانيان دعوت مي كنيم در روز فارغ التحصيليه مهندس رضايي ( كه بي شك امداد غيبي بود ) شام خود را به خرج مهندس رضايي بخورند .

ر : من فكر مي كنم اين طرح با استقبال بي نظير مردم آگاه و نوع دوست و ديگر خواه ما رو به رو مي شه . . . خب جناب آقاي دكتر كي منش با هم تصاويري را مي بينيم شما حستون را درباره آن به ما بگيد .

پ : باشه رضا جان

( تصاويري از فيلم اره 1  پخش مي شود : پاي بريده . دست خوني . بدن پر از تيغ و . . .  ) :

ر : خب حستون چي بود ؟

پ : ياد مهندس كريمي افتادم .

ر : چه طور مگه ؟

پ : ببينين من آدم نرم و انعطاف پذير و انتقاد پذيري هستم ولي صبرم كه تموم بشه يه همچين بلاهايي سر مهندس  كريمي مي يارم .

ر : خب تصويرهاي بعدي

( تصاويري از فيلم اره 2 پخش مي شود :   گودالي پر از سرنگ .كله چكش خورده . صورت له شده . بدن سوخته و . . .  ) :

پ ( با دقت و كمي وحشت نگاه مي كند . . . )

ر : حستون چيه دكتر ؟

پ : خب . . . چي بگم والا . . . البته خوب كه آدم فكر مي كنه شايد لازم باشه براي بعضي ها ولي مطمئن نيستم . . .

ر : تصاوير بعدي

(تصاويري از فيلم اره 3 پخش مي شود :  . . . حلقوم پاره شده و . . . غيرقابل بيان - )

پ ( به شدت گريه مي كند . . . )

ر : جناب دكتر نمي خواستيم ناراحتتون كنيم . . . چه احساسي بهتون دست داد ؟ مي تونين بگين ؟

پ : بابا اينا ديگه نامرديه . . . ( اشك مي ريزد : 8 دقيقه . . . با هق هق ادامه مي دهد ) : من فوقش گوش مهندس كريمي را با دندون مي كندم بعدشم نمي بستمش به ستون و ولش كنم برم . . . خودم مي رسوندمش درمونگاه . . . شايد هم به يك سيلي يا لگد اكتفا مي كردم بالاخره از من بزرگتره . . . احترامش واجبه . . . هر قدر هم منو مسخره كنه نمي يام بندازمش تو گودال پر از سرنگ . . . يا مخش را بتركونم . . . ما مخ كفار را هم اين قدر فشار نمي دهيم چه برسه به كسي كه باش نون بربري و نمك خورديم . . . ( اشك مي ريزد . . . )

ر : چه روحيه لطيف و زيبايي دارين . . .

پ :  . . .

ر : خب من چند تا اسم مي گم شما نظرتون  را بگين .

پ :  بفرماييد . . . فقط ديگه اسم مهندس كريمي را نيار . . . تشنج گرفتم با اين تصاوير . .

ر : باشه .  شروع مي كنيم :

دكتر محمود احمدي نژاد

پ : مرد بسيار صبوري است فقط صبح ها دير مي ياد دفتر معاونت . مهندس نجفي منظم تر بود . . .  در ضمن اين مرد آخرش يا علم اقتصاد را زير و رو مي كنه يا اين مملكت را

زي زيگولو

پ : الگوي اخلاقي من در دوران نوجواني بود ولي وقتي  از علوم روحاني در يك سريال تلويزيوني سو استفاده كرد . . . خيلي سرخورده شدم  .

مهندس نجفي

پ : پادوي خانوادگي ما بود . بعدن معاونش كردم كه يه نوني هم گيرش بياد . امسال هم كه به توصيه دوستان فرستاديمش مجارستان فوقش را بگيرد . مجيز من را زياد مي گفت و مرا از وقايع جامعه دور نگه مي داشت . به حمدا ... محمود رك تره . . .

علي رضايي

وقتي سعيدشون نباشه مي شه واسه شام روش حساب كرد ولي اون بركت غذاي سعيد را نداره .

 

ر : خب يه سوال فقط مونده . . . ساعت سه نصفه شب شد . درياي علميد شما و ما هر قدر با كاسه وجودمان شما را بكاويم . . . تمام نمي شويد و ما به كنه ذات شما دست نخواهيم يافت . . .

پ : خواهش مي كنم . بالاخره تا جايي كه مي تونين از من استفاده كنين تا زنده هستم . . . كم پيدا مي شن اين جور آدما . . .

ر : شيرينترين خاطرتون چيه ؟

پ : من از بچگي وبلاگ دكتر كامراني را مي خواندم و هميشه آرزو داشتم از نزديك ايشونو ببينم . اولين باري كه در جمعيت ديدمشون شيرينترين خاطره عمرم بود .

ر : . . . و تلخ ترين خاطرتون ؟

پ : همون بار اولي كه دكتر كامراني را از نزديك ديدم بهشون سلام كردم ولي ايشون فقط به من نگاه كردن و هيچ حالت خاصي در صورتشون از ديدن من ايجاد نشد و اين روحيه منو داغون كرد . . . البته بعدن فهميدم  ماجرا چيه و الان هم همون طوري كه در سوال مسابقه مطرح كردين دارم روي ايشون يا پيام هاي كوتاه كار مي كنم بلكه كمي بيشتر حرف بزنن . اگه اين راه جواب نده براي درمان مي برمشون بلژيك . . . دعا كنين

ر :  حتمن . . . خب نتايج نظرخواهي را اعلام مي كنم :

     94 درصد گزينه 1 را انتخاب كردن و 6 درصد گزينه  2  . فكر مي كنم همه واقف هستيم به اين كه چه كار سختي دكتر كي منش در پيش دارد جهت به حرف آوردن دكتر كامراني . اميدواريم دكتر كامراني هم همكاري كنن . . . خب ديگه به انتهاي برنامه امشب مي رسيم . . . ساعت سه و چهارده دقيقه بامداد  :

 

منو رها كن از اين فكر تنهايي

 

پيوست 1 : آيا علي زارعان براي پست بعدي گزينه وسوسه انگيزي به نظر مي رسد ؟ پاسخ هاي خود را براي حسين مصدق اس ام اس كنيد .

پيوست 2 : قرعه كشي حساب هاي قرض الحسنه نزديك است : التماس دعا

پيوست 3 : ندارد

پيوست 4 : سلطان غم :  مادر

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 23:59  توسط ابراهیم (مخفی) | 

 

به منظور جلوگيري از اتلاف وقت بچه هاي جمعيت خلاصه اي از مهم ترين و كاربردي ترين جملات درج شده در وبلاگ "جمله ها و نكته ها" ي دكتر كامراني ( رئيس كل كميته عالي نظارت بر كامنت ها ) در اين جا نقل مي شود ( توجه : تمامي جملات نقل به مضمون شده اند ) :

كارلوس زيمن : " وقتي در كار خودت موفق نيستي به دوستان موفقت حسادت كن و در صورتي كه شرايط فراهم شد زير آبشان را بزن . "

كارل اشتين بك : "  اگر فرض محال روزي اشتباهي مرتكب شدي فقط انتقادات سازنده را قبول كن و عاقلانه اين است كه ضمن توجه به چنين انتقاداتي در زماني كه برايت مقدور بود درباره منتقد انتقام لازمه را به عمل بياوري و زياده روي هم نكني . "

وينستون رادر : "  شجاعت اين است كه به تنهايي يك علم چهل كيلويي را بلند كني و دليري اين است كه با هر ضرب طبل سه بار زنجير را روي كتف چپ و سه بار روي كتف راستت بكوبي . تقيه هم اين است كه مواظب باشي زنجير توي سر و كله بغل دستي ات نخورد . "

توماس كيتمن : " شخصيت مانند درخت است و شهرت مانند سايه آن و نوه مثل ميوه آن كه حتي از بچه آدم هم شيرين تر است و شاخه هاي آن مانند دست هاي آن كه چه قدر هم دراز و زياد است و بعضي ها كه از درخت بالا مي روند وسط آن ها گير مي كنند و دردسر مي شود . "

صدام : " موفقيت هاي بي نظير من ريشه درمحبت عميقي دارد كه خار مادرم و دايي هام نثارم مي كردند و كمال روحي بي همتاي من ناشي ازخلوص نيت عجيبي است كه در قلبم موج مي زند و پيشرفت حيرت انگيز عراق در دوران حكومت من نتيجه يك كار تيمي عالي بود و اگر فرصتي دست مي داد جهان را لبريز از عدل مي كرديم زيرا كه من در يك روايت خواندم كه عدالت از ظلم بهتر است . " 

آبراهام بري : " يا قول نده يا اگر قولي مي دهي انجام بده يا اگر انجامش نمي دهي دليلي براي انجام ندادنش پيدا كن يا اگر دليلي پيدا نكردي توجيه كن يا سفسطه كن يا در نهايت تقصير را گردن شخص غايبي بينداز . ولي يادت باشد اين آخري را به ندرت استفاده كني چون بالاخره گناه كبيره است . "

فرانكلين سنكا : " عمري با صداقت زيستم و خيري در آن نديدم  . "

رزا هاكسلي : " چهار چيز را در دنيا فراموش نكن كه از بزرگترين لذت هاست: 

اول - هنگام كار كردن : تنبلي

دوم -  هنگام تحسين شدن : مغرور شدن

سوم - هنگام صبحانه : خوردن خامه با عسل

چهارم - هنگام گفتگو : غيبت( كه از هفت مورد قبل مهم تر است )

پنجم - هنگام  انتخابات : حضور پر شور در صحنه

ششم - هنگام  مريضي و بدبختي و گرفتاري مالي : توبه و بازگشت به خدا و قول دادن به خدا براي آدم شدن

سيزدهم - هنگام  برخورد با مردم : عنق و بي ادب و نحس بودن ( كه حتي اگر لذت هم نداشته باشد نبايد اين عادت نيكو را ترك كنيم بالاخره هر كاري را هم كه نبايد براي لذت انجام داد ما كه " اپيكوريسم " نيستيم . )

با تشكر از دكتر كامراني و وبلاگشان : چه خوب است اگر هر صبح روز خود را با يكي از اين جملات شروع كنيم .

اما مروري بر آخرين خبرها از راديو بي بي سي :

 يكم : مهندس نجفي در دانشگاهي دولتي در مجارستان در رشته فني " مهندسي سكوت " در مقطع كارشناسي ارشد در گرايش "طراحي سيستم هاي ساكت كننده در درون " مشغول به تحصيل شده اند . تا پايان دوره مذكور دكتر محمود احمدي نژاد با حفظ سمت هاي فعلي شان مسئوليت معاونت دكتر كي منش ( مدير كل امور مساجد در طرح طفلان ) را بر عهده گرفتند .

دوم : تيم تجهيز و نوسازي جمعيت كه زير نظر سرمربي تيم ملي( پرفسور امين قلعه نويي : استاد دانشگاه خاكسفورد ) فعاليت مي كند با خريد يك خط تلفن همراه و يك دستگاه موبايل براي حسين مصدق وي را تجهيز و نوسازي كردند .

سوم : گودرز كه طي سال جاري انجام تعداد زيادي گناه كبيره را در دستور كار خود قرار داده است با حضور در مراسمات مختلف عزاداري به صورت كاملا متمركزو فشرده به جمع آوري ثواب و پشتوانه سازي روي آورده است وي هم چنين براي مصون ماندن از بلا و مرض به صورت شبانه روزي اقدام به پر كردن صندوق هاي صدقه مي كند به طوري كه صندوق هاي اطراف محل سكونت وي در وضعيت تركيدن قرار گرفته است . منابع آگاه معتقدند گودرز به طور قطع آمرزيده خواهد شد .

چهارم : مهندس فيض براي مراسم ازدواج خود تنها از دكتر كي منش دعوت كرده است وحضورمهندس رضايي را منوط به دادن شام شب مراسم كرده است .

پيوست 1 : درود بر علي رضايي .  

پيوست 2 :  درود  بر  دوستاني  كه  در  كامنت هاي  پست  قبلي  در طرح " داجدهشغس " ثبت نام كردند و كاراكترهاي وبلاگ را افزايش دادند .

پيوست 3 : ندارد .

پيوست 4 : آقا هر كس حسين مصدق نازنين را ديد از طرف من ازش حلاليت بخواد . اگر طي روزهاي آتي من مردم مسئوليت اين كار با پرفسور قلعه نويي است و اگر ايشان هم بر حسب اتفاق مردند مسئوليت اين كار با دكتر كامراني است و اگر او هم مرد( رحمت الا... عليه ) مسئوليتش با خود حسينه كه منو ببخشه .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 14:58  توسط ابراهیم (مخفی) | 

بخش خبري ساعت  22:30

 

 

سلام . روز به خير . با بخش خبري ساعت 22:30  شبكه ي 2  همراه باشيد .  با مهم ترين اخبار روز دنيا در خدمت شما هستيم :

 

خبرگزاري فارس : " وزير امور خارجه در صدر هياتي بلندپايه عازم بروكسل شد تا مذاكرات سه روزه ي فشرده اي با اعضاي شوراي امنيت درباره ي برنامه هاي اتمي ايران انجام دهد . "

خبرگزاري ايلنا : " مديركل امور مساجد در طرح طفلان كه قبلا طي  سخنراني باشكوهي در ميدان محسني به كمبود حافظه ي هارد كامپيوتر شخصي خود اذعان كرده بود به همراه برادر خود به يك مغازه رفت و 160 گيگابايت هارد خريد و آن را نصب كرد . "

خبرگزاري ايسنا : " گودرز از سوي مجله ي نشنال جئوگرافي و ورلدساكر و فدراسيون جهاني شنا به عنوان زيباترين وجادارترين منبع آگاه سال85 انتخاب شد . جايزه ي ويژه ي مجله ي نشنال جئوگرافي يك عدد گردنبند بود كه با فرهنگ ما جور در نمي آيد . جايزه ي ويژه ي ورلدساكر يك عدد آدمك هفت متري  سعيد رضايي بود كه با سيمان ساخته شده بود و سعيد را در حال نصب بخاري نشان مي داد . جايزه ي ويژه ي فدراسيون جهاني شنا يك عدد دفترچه ي پس اندازقرض الحسنه ي  موسسه ي مالي و اعتباري قوامين  بود همراه با  هزار ريال هديه  . "

خبرگزاري شينهواي چين : " علي رضا كريمي با حضور در باشگاه مس كرمان سال نو را در كنار بازيكنان خونگرم و مهمان نواز و شهيد پرور اين تيم تحويل كرد . ايشان همچنين در سخنراني باشكوهي در رختكن باشگاه كه بوي عرق مي داد   امسال  را به نام سال جهاني فيزيك نامگذاري كرد و رفت  . "

 

.

.

.

 

تبليغات بازرگاني ( كمتر از چند دقيقه ) :

 

يك . ( تصويري از امين مي بينيم كه پدرانه لبخند مي زند ) :  موسسه ي مالي و اعتباري قوامين ... امين مردم ايران زمين .

دو . ( يه مشت بچه ي معصوم مي بينيم سر كلاس كه معلمشون داره حرف مي زنه : ) : بچه ها كي مي خواد خانه و ماشين بخره ... ( بچه ها بالا پايين مي پرن ... معلم بي خيال بچه ها مي شود و پيروزمندانه به دوربين زل مي زند : ) پس بريد دفترچه ي حساب قرض الحسنه ي قوامين را بخريد ... ( بچه ها طمعشان بيدار شده و عربده مي زنند از شادي ... كو معصوميت ؟ مرد ... )

سه . ( با همان صداي تبليغاتي  كانون فرهنگي آموزش) :

جمعيتي هاي عزيز ... ثبت نام كنيد

                      براي شما

                         برنامه ي ويژه اي داريم

وبلاگ ملي- مردمي بهلول تمامي بر و بچز جمعيت امام علي(ع) را  به طور سرپايي و نشسته  و به صورت رايگان " غرور زدايي " مي كند . كافيست اسمتونو تو كامنتها ثبت كنيد و علامت *** را كنارش درج كنيد اين قدر  مسخرتون مي كنيم كه بدون نياز به هرگونه جهاد اكبركاملا متواضع شويد ...

( با صداي آلن دولن ) : هموطن فرهيخته اين قدركه براي رژيم گرفتن و لاغرشدن وقت صرف مي كنيد براي متواضع شدن شدن زماني در نظر مي گيريد ... ؟ 

زمان ثبت نام به هيچ وجه تمديد نمي شود .

چهار . ( علي رضايي و مهدي كامراني دست در گردن هم آواز مي خوانند ) : پفك نمكي مينو دوست بچه ها  ... آبگرم كن هاي بوتان دوست بچه ها ... ايران خودرو دوست بچه ها ... موسسه ي مالي و اعتباري قوامين دوست  بچه ها ... ايزوگام دوست بچه ها ...

 

ادامه ي خبرها :

 

خبرگزاري بازتاب : " نيچه فيلسوف آلماني اعلام كرد : " خداوند مرده است .  " گفتني است به همين مناسبت مراسم تشيع باشكوهي هر روزه در ايران به صورت 24 ساعته برقرار است و مردم آگاه و خونگرم ما در غم از دست دادن خدا يكپارچه سياهپوش و بلكه سياه شده اند  ...  نه از هم حالي مي پرسند نه به يتيم ها سر مي زنند نه دست هم را در سختي ها مي گيرند نه بچه هايشان را درست تربيت مي كنند نه غرورشان را افسار مي زنند نه يك لحظه به سرنوشتشان فكر مي كنند  ... و نه حتي به خودشان رحم مي كنند : وضيت كاملا بحراني است ... به طوري كه به محض شنيدن صداي آژير بايد به خدا پناه ببريد از شر شيطان رانده شده ... "

خبرگزاري ماكاش (ملوانان ازكار افتاده ي كاشان )  : " دولت هاي  لبنان و اسرائيل و سنگال درباره ي مسئله ي كرانه ي باختري رود اردن  به مذاكرات بدون پيش شرط روي مي آورند . گفتني است حسين مصدق به نمايندگي از مجيد خاكپور در اين دور از مذاكرات شركت مي كند . "

خبرگزاري اخما ( انجمن خياطان مكزيكي مقيم ايلام) : " مهندس نجفي از كمبود سوژه هاي كاري دكتر كي منش انتقاد كرد و گفت : " نمي شه كه هي به سعيد و علي رضا و امينو و گودرز گير بديم ... تازشم همه مي دونن كه گودرز وجود خارجي نداره علي رضا كريمي هم معلوم نيست واقعا وجود داشته باشه و جاي تحقيق داره ... دكتر كي منش طرح ثبت نام بچه ها را مطرح كردند كه يه مقدار كاراشون كاراكتر بيشتر داشته باشه ... مي دونين كه ايشون هم دنبال شهرتند و خب طبيعي است كه نمي خواهند كار ضعيف ارائه بدهند ... " 

مهندس نجفي كه فكشان گرم شده بود در ادامه افزودند : " ... براي حفظ شئونات اسلامي قرار بر اين شده كه طرح داجدهشغس ( مخفف عبارت : دست انداختن جهت در هم شكستن غرور سياه )  را  يكي از خواهران براي ساير خواهران در وبلاگش پي گيري كند ... برادران را هم كه خود دكتر و بنده هستيم ... "

چه قدر حرف مي زنه اين مهندس نجفي ... گودرز تو چي ميگي اين وسط ؟ ببند دهنتو ...

پيوست 1 : دارد

پيوست 2 : حسين مصدق ... پيانو بزن

پيوست 3 : ندارد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 1:45  توسط ابراهیم (مخفی) |